نشسته ام کمی درس بخوانم ... صدای خنده های تو پیچیده لابه لای تمام صفحات ... چقدر دلم می خواهد چشم هایم را ببندم و صورت ماه تو را تصور کنم ... که می خندی و هستی و دوستم داری و ... دلتنگی هم که دست از سر دل برنمی دارد ... به «من» قول داده ام روزهای شادتری برایش بسازم ، اما من و من عجیب دلتنگ روزهای گذشته ایم ... مطمئنم هر روز کمتر از دیروز به من فکر می کنی ... سرم پر است از فکرهای وحشتناک و غمگین ... کاش میشد برای یک روز طعم شادمانی حقیقی را بچشم و از شر غصه های بیشمارم خلاص شوم .چقدر تلخ است که به خیل فراموش شدگان پیوستم ...
.
.
پ ن : اگر چه دوست به مویی نمی خرد ما را
به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست
.
.
برچسب:
نویسنده: اشکان نظری