داشتم پرده ی آخر باغ آلبالو را می خواندم ، چشمم به نوشته ای افتاد که سه سال پیش نوشته بودم . اسم و فامیلت را و زیرش هم درشت و خوانا : خوبترین حادثه می دانمت ! ...
خنده ام گرفت ... مثل دخترهای دبیرستانی چقدر ذوق تو را داشتم ... لابه لای همه چیز پنهانت می کردم و ...
حالا اما مثل کسی که سالهااااااست زنده است و منتظر ، انگار قرن هاست که بی تاب و دلتنگ توام ...
.
.
.
پ ن : های ، به کجا می کشانی ام ای عشق !
.
پ ن : امروز انزوا و درس خواندن را تعطیل کردم و رفتم خانه ی مهرنوش ... آنهم بعد از مدت ها ... آخرین باری که آنجا بودم تو از هتل با من تماس گرفتی ... چقدر آن زنگت به من چسبیده بود ... یک شماره ناشناس ... بله ی سرد و بی روح من و صدای قشنگ و خسته و آرام تو از آن سوی خطوط ... چقدر دلم را برد ... کاش بیشتر تو را می شنیدم ... کاش جای اینکه برایت بنویسم ، بیشتر با تو حرف می زدم ... کاش می توانستم صدای تو را ببوسم ...
خواستم گوشی ام را گوشه ی شومینه بگذارم که یادم آمد آن روز وقتی تو زنگ زده بودی گوشی دقیقا کنار شومینه بود ... با خودم گفتم کاش می شد صحنه را طوری مثل آن روز می چیدم که زندگی برم گرداند به آن پنج شنبه ی قشنگ .... آرزو کردم امروز هم دلت تنگ شود ... آنقدر که تلفن را برداری و زنگ بزنی ... ولی می دانم که تو از این رهایی و آرامش خودت را جدا نمی کنی .... از این آرامشی که انگار مدت ها منتظرش بودی و حالا مصرانه در آغوش کشیدی اش ... اگر بودنم برای تو تنها دغدغه و عذاب و رنج و اضطراب بود ، لااقل نبودنم تو را آرام و آسوده خاطر کرد ... همین هم حالا برای من ، برای منی که با آن موجود سابق فرق کرده است ، غنیمتی ست ...
.
.
آرام بخوابی عزیز جان ِِ من !
روی ماهت را می بوسم .
برچسب:
نویسنده: اشکان نظری